تبليغاتX
نامه پارس

نامه پارس

اتوپیای لنینیستی شریعتی / اکبر گنجی

اتوپیای لنینیستی شریعتی / اکبر گنجی

مقدمه

گویی انسان ها بدون امر مقدس نمی توانند به حیات بشری خود ادامه دهند. مقدس معانی گوناگونی دارد : کمال محض ، خطا ناپذیری، چون و چرا ناپذیری، پرسش ناپذیری و غیره . خدا امر قدسی است . انبیا افرادی مقدس تلقی می شوند . پیام انبیا (متون دینی) مقدس تلقی می شود. برخی مکانها و زمانها مقدس تلقی می شود. انسانها دامنه فرآیند مقدس سازی را به حوزه های دیگر نیز می گسترانند. مگر نه آنکه زمانی مارکسیسم – لنینیسم مقدس تلقی می شد و هر پرسش و نقدی ، تجدید نظر طلبی، فرصت طلبی و امپریالیستی محسوب می گردید؟ ما آدمیان فقط ایدئولوژی ها را مقدس نمی کنیم ، انسانهای زمینی را هم مقدس و چون و چرا ناپذیر می کنیم. مهمترین نشانه آنکه شخصی را به موجودی مقدس تبدیل کرده اند این است که اگر آن شخصیت در معرض پرسش و نقد قرار گیرد، ناقد از سوی شیفتگان آن شخصیت با موجی از اهانتها روبرو می شود و به انواع وابستگیهای ناشایست متهم می گردد، و اسرار خصوصی زندگیش "افشا" می شود. متأسفانه به نظر می رسد که کسانی می کوشند از شریعتی نیز چهره ای مقدس بسازند. این شیفتگان شریعتی در برابر انتقاداتی که بر اندیشه های وی وارد می شود از خود ناشکیبایی بسیاری نشان می دهند.

یک بار و برای همیشه باید روشن شود که آیا می توان از شریعتی انتقاد کرد یا نه؟ شیفتگان شریعتی مدعی اند که انتقاد از وی آزاد و پسندیده است. اما وقتی با احترام کامل از اندیشه های شریعتی انتقاد می شود ، انتقاد کننده را "دروغگو" ، "بهتان زننده" " آمریکایی" و امثال آن می نامند، و مدعی می شوند :"آنهایی که در خانه زن خود را کتک می زنند و در اداره خانواده خودشان رفتاری دموکرات ندارند، شریعتی را متهم به ضدیت با دموکراسی می کنند". در حدّی که من می دانم هیچ یک از منتقدان مرحوم شریعتی که اندیشه های وی را در تقابل با دموکراسی می دانند، اهل خشونت ورزی با همسران خود نبوده اند، اما حتّی اگر هم چنان بوده است، آیا ارجاع به رفتارهای ناشایست یک فرد در حریم خصوصی زندگیش دلیلی بر ردّ نقد او بر اندیشه های شریعتی و نسبت آن با دموکراسی است؟ یا در مراسم بزرگداشت شریعتی گفته می شود: "مي‌‏گويند شريعتي با آزادي و دموكراسي مخالف بود، ما هر اتهامي به شريعتي را مي‌‏بخشيم اما اين يكي را نه. شريعتي امروز از بعد آزادي‌‏خواهي مورد انتقاد قرار گرفته و به جز منتقدين منصف، گاه از سوي تئوريسين‌‏هاي نظام‌‏ها به طعنه متهم مي‌‏شود كه با دموكراسي بر سر مهر نبوده است". اما مسأله بر سر بخشش یا عدم بخشش "گناهان" و "جرائم" افراد نیست. مسأله بر سر " تفسیر متن" است. باید نشان داد که از میان دو تفسیر مختلف از آثار مرحوم دکتر شریعتی ، کدام یک از نظر هرمینوتیکی معتبر است : خوانش دموکراتیک یا خوانش ضد دموکراتیک؟
درست است که سخنان هر کس را باید درچارچوب بافت تاریخی زمانه اش فهمید و درباره آن قضاوت اخلاقی صورت داد. اما نگاه به بافت تاریخی ، برای فهم متن است ، نه تحریف متن. شریعتی ایدئولوگ انقلاب بود. گفتمان مسلط دهه چهل و پنجاه ، هفت ویژگی داشت: انقلابی، ایدئولوژیک، یوتوپیایی، ضد غرب(ضد امپریالیست از طریق مارکسیسم-لنینیسم، ضد مدرنیته از طریق هایدگر و بنابر روایت سطحی احمد فردید از هایدگر)، بازگشت به خویشتنی، ضد دموکراتیک و عدالت خواهانه بود. شریعتی برجسته ترین نماد این گفتمان بود. از این رو نقد شریعتی ، نقد گذشته همه ماست- مایی که خود از شیفتگان او بودیم و به راه او رفتیم. روشن است که ما نباید با گذشته قطع ارتباط کنیم و تاریخ را از صفر آغاز نماییم. اما رویکرد ما به گذشته باید منصفانه و از سر نقد و تنبّه باشد. نقد گذشته برای عبرت و تجربه آموزی از گذشتگان است، نه برای منحط و غیر اخلاقی نشان دادن آنها . متأسفانه در تاریخ فرهنگ ما نفی گذشته را چراغ راه آینده می پندارند . نقد شریعتی به منظور نفی تمام گذشته صورت نمی گیرد. شریعتی بسیار چیزها برای آموختن دارد. او در سیاسی کردن جامعه و ساختن عامل و کارگزار مؤثر در تاریخ بسیار نقش داشت. نسلی را از حصارهای تنگ گذشته در آورد. اینها نکات ارزشمندی است که باید از شریعتی آموخت. شریعتی در زمانه ای می زیست که گفتمان مسلط بر آن متفاوت از گفتمان حاکم بر فضای روشنفکری ایران امروز است. او با گفتار خود جامعه ای را تکان داد و خود را تا سطح نظریه پرداز گفتمان مسلط ارتقاء داد. شاید قرائت من از آرای دکتر شریعتی تماماً نادرست باشد ، در آن صورت باید مستندات مکتوب حاضر را در کل نظام سیاسی شریعتی به گونه ای تفسیر کرد که به دموکراسی و حقوق بشر راه دهد. من در سراسر این مکتوب می کوشم متن را از مؤلف آن جدا کنم. من در خیر خواهی ودردمندی و شجاعت شخص شریعتی تردید ندارم . اما در عین حال براین باورم که اگر به دموکراسی و حقوق بشر نیاز داریم، باید به صراحت به ارزیابی اندیشه های شریعتی در این خصوص بپردازیم و نشان دهیم کدام بخش از افکار او بر این مبنا پذیرفتنی نیست. شیفتگان یک مکتب و یک متفکر ، بسیاری از لوازم منطقی و پیامدهای عملی مکتب و نظام فکری متفکر را نمی بینند. در صورتی که مخالفان ، وحتی دشمنان، آن نکات را بهتر می بینند و تشخیص می دهند.

پروژه فکری- اجتماعی متفکران

تولد یک متن به معنای مرگ مؤلف است. یعنی متن مستقل از مؤلف است و لزوماً بهترین تفسیر متن ، تفسیر مؤلف از متن نیست. تفسیر متن منوط ومتکی به کشف قصد و نیت مؤلف نیست. مقتضیات وامکانات درون متنی مستقل از خواست مؤلف است. خواننده برای فهم و تفسیر ، وارد گفت و گو بامتن می شود.

هر متفکری اهداف و پروژه هایی دارد. اوممکن است از طریق مجموعه فعالیت هایش به اهدافش دست یابد یا دست نیابد. اما شکست در دستیابی به هدف ، به معنای آن نیست که اندیشمند آگاهانه پروژه ای را دنبال نمی کرده است. عواقب و پیامدهای ناخواسته و نامنتظر عمل ،بعضاً کنشگر را از رسیدن به مقصود باز می دارد.

کارهای متفکران را از زوایای گوناگون می توان تفسیر و نقد کرد. یک راه آن است که از ابتدا یکراست به سراغ اهداف و پروژه های اعلام شده از سوی خود آنان برویم. البته متفکران هم انسانند و هر انسانی چه بسا در مواردی دروغ بگوید یا اهداف خود را از دیگران پنهان دارد. هر چند احتمال این امر را نمی توان انکار کرد ،اما وقوع این عمل از سوی سیاستمداران بسیا ر بیش از اندیشمندان است. وقتی اندیشمندی پروژه فکری- اجتماعی خودش را رسماً اعلام می کند ، و ما هم در راستگویی وصداقت او تردید نداریم، راه بررسی توفیق و شکست او در دستیابی به اهدافش گشوده خواهد شد. برای مثال، عبدالکریم سروش گفته است که در حوزه دین پروژه شریعتی فربه کردن دین بود، اما پروژه او لاغر کردن دین است. اینک می توان آثار سروش را از این زاویه بررسی کرد و توفیق یا شکست وی را در رسیدن به هدف ارزیابی نمود. اگر هم سروش در رسیدن به مقصود شکست خورده باشد،اما انکار نمی توان کرد که پروژه او " لاغر کردن دین" بوده است. یا به عنوان مثالی دیگر، مصطفی ملکیان بارها تأکید کرده است که پروژه "عقلانیت و معنویت " را دنبال می کند. بررسی آثار ملکیان نشان خواهد داد که آیا وی موفق به برقراری سازگاری میان عقلانیت و معنویت شده است یا خیر؟ اگر هم ملکیان تاکنون نتوانسته باشد عقلانیت و معنویت را سازگار نماید، یا این دو امر از اساس سازگارکردنی نباشد، از آن نمی توان نتیجه گرفت که وی به دنبال چنان پروژه ای نبوده است.

پروژه شریعتی چه بود؟ شریعتی خود به صراحت اعلام می کند که برخلاف " روح حاکم بر روشنفکران و آزادیخواهان" و بر خلاف " تقدس شورانگیز دموکراسی"، او سالهای عمرش را صرف "محکومیت شدید دموکراسی و دفاع از رهبری متعهد ایدئولوژیک" کرده است. او اعتقاد به حقوق بشر راموجب " رکود و حتی قهقرا و انحراف" می دانست. او اسلام را نه دین صلح ، که دین جنگ می دانست. بررسی آثار شریعتی نشان خواهد داد که او تا چه اندازه در رسیدن به این اهداف موفق بوده است . از جهت عملی، اگر شریعتی را نظریه پرداز و ایدئولوگ انقلاب بدانیم، مدعایی که در آن نمی توان تردید روا داشت ، در آن صورت باید شریعتی را یکی از متفکران کامیاب تاریخ معاصر ایران محسوب کرد که توانست از طریق یک انقلاب به اهدافش دست یابد. او به کاری که می کرد وقوف کامل داشت. به دنبال انقلاب بود ودر این راه خود را موفق تلقی می کرد:"اما زحمات یکی دو ساله بی ثمر نبود، خیلی بیشتر از آنچه تصور می کردیم در جامعه اثر داشت و نه تنها یک موج عظیم بلکه یک جریان نیرومندی را به وجود آورد که با کار یک حزب انقلابی ریشه دار در طی چندین سال فعالیت ممکن بود ونه کار یک مؤسسه دینی بی همکار و یک فرد بی کس و کار" . او می خواست " انسان نو، اندیشه نو و یک نژاد نو"بسازد .

مهندس مهدی بازرگان در تیر ماه سال 1365 در مقدمه ای بر کتاب شخصیت و اندیشه دکتر علی شریعتی ، می گوید ، انقلاب ایران دارای سه رهبر بود . رهبر مثبت ( آقای خمینی ) ، رهبر منفی ( شاه) و رهبر فرهنگی- فکری-عقیدتی-عاطفی- عملی-تدارکاتی (شریعتی). بازرگان می گوید:" شریعتی در افکار و روحیات نسل جوان ، بذر پاشی و آبیاری کرد و از طرف رهبری و متولیان انقلاب ، با هنرمندی تمام مورد بهره برداری قرار گرفت" . " اگر دکتر شریعتی در کتاب امت و امامت تکیه و تاکید روی نیاز امت به امام و به رهبر مرشد و مطاع همگان نمی کرد رهبری و ولایت در انقلاب و نظام حاکم چنین قداست و قدرت نمی یافت " . " برنامه های بعدی دفاع از مستضعفین ، پنجه در پنجه انداختن استعمار و امپریالیسم و در افتادن با خارج و خارجیها بیش از پرداختن به داخل و خودیها ، اگر نگوئیم صد در صد نشأت گرفته از دکتر شریعتی است ولی حامل یادگارهایی از او است " . " دکتر شریعتی در پیروزی انقلاب اسلامی ایران ، به رهبری آیت الله خمینی ، عمیقانه سهیم بوده است".

لیبرالیسم ستیزی شریعتی

من در این مقاله بیشتر مایلم که به بررسی نظرات شریعتی در خصوص دموکراسی و حقوق بشر بپردازم. البته حق این است که به آرای وی درباره لیبرالیسم هم پرداخته شود. اما در اینجا به لیبرالیسم ستیزی شریعتی اشاره چندانی نخواهم کرد. چرا که مدافعین فعلی وی، به دلیل آنکه شخصاً با لیبرالیسم به شدت مخالفند، بر مخالفت شریعتی با لیبرالیسم اذعان دارند. البته برای من روشن نیست که اگر این هواداران خود لیبرال بودند، یا اگر لیبرالیسم به اندازه دموکراسی مقبولیت جهانی داشت، در آن صورت این افراد با لیبرالیسم ستیزی شریعتی چه می کردند؟ آیا در آن صورت آنها مخالفت شریعتی با لیبرالیسم را انکار و وی را فردی لیبرال معرفی نمی کردند؟

البته ممکن است کسانی ادعا کند که مخالفت شریعتی با لیبرالیسم، دموکراسی، و حقوق بشر پژواک روح حاکم بر زمانه اوست و اگر اندیشه های او را در ظرف زمان قرار دهیم مخالفت او با این مقولات بهتر فهمیده می شود. اما حقیقت است که در همان روزگار شریعتی کسانی بودند که همدلانه به لیبرالیسم، دموکراسی و حقوق بشر می نگریستند و مستقلانه در برابر گفتمان مسلط زمانه ایستادگی می کردند. برای مثال، می توان مواضع شریعتی را در خصوص لیبرالیسم، دموکراسی و حقوق بشر با اندیشه های مرتضی مطهری مقایسه کرد. مطهری می گفت :" تعلیمات لیبرالیستی در متن تعالیم اسلامی وجود دارد" . مطهری اعلامیه جهانی حقوق بشر و آزادی را مقدس اعلام می کرد . اما شریعتی ، اعلامیه جهانی حقوق بشر را نفی می کرد. ممکن است کسانی در صحت ادعای مطهری تردید داشته باشند. اما تفاوت دیدگاه این دو اندیشمند بخوبی نشان می دهد که چگونه درک و تفسیر آنها از دین تحت تأثیر باورها و پیش فرضهای برون دینی آنها قرار می گیرد. شریعتی و محمد خاتمی با لیبرالیسم مخالفند، و لذا می گویند که اسلام با لیبرالیسم ناسازگار است . اما مطهری لیبرالیسم را مطلوب تلقی می کرد،و لذا مدعی بود که اسلام با لیبرالیسم سازگار است .

محکومیت شدید دموکراسی

باری شریعتی بزرگترین رسالت خود را ایدئولوژیک کردن دین می دانست. می گفت:" یکی از دوستان از من پرسید: به نظر تو مهمترین رویداد و درخشانترین موفقیتی که ما در سالهای اخیر کسب کرده ایم چیست؟ گفتم: در یک کلمه: تبدیل اسلام از صورت یک فرهنگ به یک ایدئولوژی". "به نظر من بهترین تعریف از مذهب این است که یک ایدئولوژی است و بهترین تعریف برای ایدئولوژی اینکه : ایدئولوژی ادامه غریزه است" .

شریعتی چون دین و مذهب رابه ایدئولوژی تحویل می داد ،پرسش از سازگاری دین و دموکراسی را به پرسش از سازگاری دموکراسی و ایدئولوژی فرو می کاست . از نظر او این دو مقوله با یکدیگر سازگار نیستند. زیرا :" دموکراسی یک رژیم ضد انقلابی [است] و با رهبری ایدئولوژیک جامعه مغایر است". لذا :" محکومیت شدید دموکراسی و دفاع از رهبری متعهد ایدئولوژیک- که سالهاست از آن دم می زنم و علیرغم روح حاکم بر روشنفکران و آزادیخواهان رسماً عنوان کرده ام " را باید در این راستا تفسیر کرد.

از نظر شریعتی مهمترین تفاوت حکومت دینی با حکومت دموکراتیک ، به تلقی این دونظام ازجایگاه و نقش رهبری جامعه باز می گردد :"فلسفه سیاسی نه دموکراسی رأس هاست ،نه لیبرالیسم بی هدف و بی مسئولیت که بازیچه قدرتهای اجتماعی است ، نه آریستوکراسی متعفن است ، نه دیکتاتوری ضد مردم ونه الیگارشی تحمیلی ، بلکه مبتنی بر اصالت رهبری است، نه رهبری فاشیسم ، رهبری متعهد انقلابی، مسئول حرکت جامعه و بر اساس این جهان بینی و ایدئولوژی و برای تحقق تقدیر الهی انسان در فلسفه آفرینش ،امامت یعنی این " . "اصل دموکراسی ، مخالف اصل تحول انقلابی و پیشرفت است ...رهبری سیاسی متکی به یک ایدئولوژی جدید، که مخالف فکر و سنت آن جامعه است ، نمی تواند انتخابی و تحت حمایت آن جامعه باشد. رهبری انقلاب با دموکراسی سازگار نیست" .

به گمان شریعتی تفاوت مهمی بین فلسفه سیاسی اسلام و دیگر فلسفه های سیاسی وجود دارد. درتمامی فلسفه های سیاسی منشاء اعطای قدرت و تعیین حق حکومت ،" در خارج از شخص" حاکم قرار دارد ولی در نظام سیاسی اسلام خود شخص فرمانروا واجد حقّ ذاتی حکومت کردن است:" در نصب از بالا ، در دموکراسی، از پائین(مردم ) ودر وراثت از پشت پدر: صلب،شکم مادر : بطن ، اما در این مورد ، منشاء حق ، خود شخص است" ." امامت یک حق ذاتی است، ناشی از ماهیت شخصی که منشأ آن خود امام است ، نه عامل خارجی" انتخاب" و نه "انتصاب". منصوب بشود یا نشود ، منتخب مردم باشد یا نباشد ، امام هست" .مردم با رأی خود زمامداری سیاسی را به کسی واگذار نمی کنند و بدین ترتیب فرمانروایی سیاسی را مشروع نمی سازند ، بلکه کار و وظیفه مردم "کشف" شخص ذاتأ مستحق حکومت است:" امامت به تعیین نیست ، بلکه آنچه در باره او مطرح است ، مسأله " تشخیص" است،یعنی مردم که منشأ قدرت در دموکراسی هستند، رابطه شان با امام ، رابطه مردم با "حکومت" نیست ، بلکه رابطه شان با امام ، رابطه مردم است با " واقعیت" ، تعیین کننده نیستند ، تشخیص دهنده اند" .

به گمان شریعتی وظیفه رهبری ، هدایت توده های آرام و راکد و منحط است ، نه تابع علائق و ترجیحات و منافع آنان شدن:" اصل حکومت دموکراسی – برخلاف این تقدس شورانگیزی که دارد- با اصل تغییر و پیشرفت انقلابی و رهبری فکری مغایر است و اگر در یک جامعه رهبری سیاسی بر اساس یک ایدئولوژی مشخص و بر شعار دگرگونی آراء و افکار منحط و سنت های پوسیده استوار است ،رهبری نمی تواند خود زاده آراء عوام و تعیین شده پسند عموم و بر آمده از متن توده منحط باشد " . " دموکراسی نظام ضعیفی است و حتی خطرناک و ضد انقلابی... انحطاطی که در کشورهای لیبرالیسم و دموکراسی غربی پیش می آید نشانه ضعف این نظام در هدایت جامعه است" .

ازاین رو، در عصر غیبت نیز یک گروه انقلابی وظیفه دارد تا براساس ایدئولوژی خود، نه پسند وخواست افراد، مردم را به سوی مقصد هدایت نماید:" بنابراین، امروز حکومت یا گروه متعهد سیاسی که در یک کشور رهبری را به دست می گیرد...این گروه متعهدند- ولو مذهبی هم نباشند متعهدند- که سرنوشت انقلاب را به دموکراسی رأی های بی ارزش و خریداری شده و بازیچه جهل وخرافه و غرض وا نگذارند. متعهدند که انقلاب را پیاده کنند، رهبری کنند و به هدف هدایت کنند...این گروه متکی به کسب رأی اکثریت افراد نیست ، متعهد به تحقق ایده ها و عقاید و افکارش و تغییر در مسیر فکری افراد، در روابط اجتماعی وتکامل فرهنگی و صنعتی و رشد عمل انقلابی بر اساس ایدئولوژی خویش است . بنابراین رهبری سیاسی این گروه متعهد وقتی سرنوشت جامعه را به دست می گیرد ، تمام هدفش آنست که جامعه را براساس مکتب انقلابی خویش بپروراند، نظام اجتماعی را آنچنان که ایدئولوژیش اقتضاء دارد تجدید بنا کند و فرهنگ و اخلاق و عقاید و آراء مردم را به شکل انقلابی تغییر دهد، حتی علیرغم شماره آراء" .

مگر جمهوری اسلامی ایران همین آراء را به عنوان مانیفست خود برنگزیده و به آنها عمل نمی کند؟ مگر غیر از این است که "فرهنگ و اخلاق و عقاید و آراء مردم" را علیرغم رأی مردم، مطابق " ایده ها" ی خودشان تغییر می دهند؟ اینها هم سرنوشت انقلاب را به رأی های بی ارزش مردم منحط نسپرده اند." انقلاب را پیاده" می کنند و مردم منحط را از نو می سازند. به گفته شریعتی مردم نیازمند "پرورش فکری" اند . اما چگونه و با چه روش هایی؟ پاسخ روشن است ، از طریق " شستشوی مغزی". این درس را شریعتی در مدرسه لنین و استالین ومائو آموخت . آنها به وی آموختند که توده های منحط را نمی توان در یک زمان معین مطابق ایدئولوژی انقلاب ساخت. انقلاب به انسان طراز نوین احتیاج دارد . "شستشوی مغزی" کاری دائمی است:
"اما به همان اندازه که پیروزی سیاسی انقلاب سریع است، پرورش فکری یا ساختمان انقلابی جامعه به یک دوران طولانی نیازمند است ، لنین می گفت نیم قرن، و انقلاب فرهنگی چین معتقد است که همیشه. اولی این مدت را برای شستشوی فکری ،سالم سازی اخلاقی و پایان یافتن بنای انقلابی جامعه تعیین می کند و دومی مسأله تجدید روح ارتجاعی و احیای مکرر ومتناوب عوامل جاهلی و عناصر فکری و اجتماعی ضد انقلابی را در نظر می گیرد. تفکیکی که استالین میان سوسیالیسم و کمونیسم – به عنوان دو مرحله جدا و متعاقب هم – قائل شد – همین است که پس از انقلاب بلشیویکی ، چندین نسل باید کار انقلابی کرد تا پس از مرحله سوسیالیسم وارد مرحله نهایی کمونیسم شد، در حالی که رژیم انقلابی که در سال 1917 روی کار آمد رژیم کمونیسم بود. نظام سیاسی که باید رسالت بنای انقلابی کمونیسم را در این مرحله انتقالی تعهد کند دموکراسی نیست بلکه " دیکتاتوری پرولتاریا" است" .

این سخنان در زمانی ابراز شد که سالها از مرگ استالین می گذشت و خروشچف در کنگره بیستم حزب کمونیسم(1956) جنایات استالین را افشا کرده بود. گرچه نسخۀ شریعتی برای انقلابی که در پیش بود، ازروش های استالین در شستشوی فکری مردم روسیه رونویسی شد، ولی شریعتی به آن میزان قانع نبود . "انقلاب فرهنگی چین" به وسیله مائو و دار و دسته چهار نفره در 1965آغاز شد و در سال 1967 با سخنرانی مائو و دستور وی برای حمله به دانشگاه ها تشدید شد. پس از مرگ مائو در سال 1975 باند چهار نفره بازداشت و روانه زندان شدند. سیاهکاریها و رسواییهای انقلاب فرهنگی چین افشاء شده بود. اما علی رغم آن، شریعتی همچنان شیفته انقلاب فرهنگی چین باقی ماند. فراموش نکرده ایم که در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی مخالفان سیاسی را جهت "شستشوی فکری" روانه تیمارستانها می کردند. البته انقلاب فرهنگی ایران تا حدّ انقلاب فرهنگی چین، که مطلوب شریعتی بود، پیش نرفت. شریعتی آنقدر زنده نماند که ثمره آنچه را کاشت خود درو کند. پیروان صدیق فکری او هم کار مردم را " کشف " رهبر می دانند، به رأی مردم اعتقادی ندارند، می خواهند به زور مردم را از طریق شستشوی فکری (به کارگیری منظم رسانه ها و دستگاه های ایدئولوژیک و نیز دستگاه های خشونت دولت در تلقین منظم ایدئولوژی دولت و حذف و سرکوب صداهای مخالف) به مقصدی که خود تشخیص می دهند هدایت کنند. عظمت طلبی اتمی آنان برای بسیاری از مردم نامفهوم است، و بسیاری از مردم آن را بیهوده وبرای کشور و منافع ملّی خطرناک تلقی می کنند. اما شریعتی به زمامداران انقلاب آموخته است که به رأی های بی ارزش مردم اهمیت ندهند، و برنامه های ایدئولوژیک و انقلابی خود را، بدون توجه به نظر مردم، پیاده کنند. بهترین توجیهات ایدئولوژیک و ضد دموکراتیک برای عملکرد فعلی زمامداران جمهوری اسلامی را در کجا بهتر از آثار شریعتی می توان یافت؟

دیکتاتوری پرولتاریای مارکسیستی-لنینیستی مطلوب شریعتی بود. لنین می گفت:" نیاز پرولتاریا به دولت از نظر مصالح آزادی نبوده بلکه برای سرکوب مخالفین خویش است ... در جامعه سرمایه داری سروکار ما با دموکراسی سروته زده، محقر، کاذب، دموکراسی منحصراً برای توانگران یعنی برای اقلیت است. دیکتاتوری پرولتاریا یا دوران گذار به کمونیسم، در عین سرکوب ضروری اقلیت یعنی استثمارگران، برای نخستین بار به مردم یعنی به اکثریت دموکراسی خواهد داد". وقتی ماکسیسم گورگی به اعدام گسترده مخالفان اعتراض کرد، لنین بدو پاسخ داد:" کارگران و دهقانان در حال تربیت کردن نیروهای روشنفکری خود برای مبارزه جهت ساقط کردن بورژوازی و میراث آن، یعنی همان روشنفکران حقیر و کاپیتالیستهای نوکر صفتی هستند که خودشان را مغز ملت تصور می کنند. آنها در واقع نه مغز، بلکه غایط ملت هستند" . لنین در سال 1905در مقاله " تشکیلات حزبی و ادبیات حزبی " مرامنامه سرکوب ایدئولوژیک را برای کمونیست های بعدی آماده کرد. می گوید:" مرگ برنویسندگان غیر حزبی! مرگ بر انسان های ادبی ! ادبیات باید جزیی از هدف مشترک پرولتاریا باشد ، باید " پیچ و مهره ای " در ماشین عظیم سوسیال دموکراتیکی باشد که کل پیش قراولان آگاه سیاسی طبقه کارگر به حر کتش واداشته اند " . در کنگره کمسول در دوم اکتبر 1920 لنین طی یک سخنرانی تکلیف اخلاق را هم روشن کرد:" ما می گوییم که اخلاق ما دربست تابع منافع مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا است... اخلاق آن چیزی است که به نابودی نظم پیشین استشماری و متحد کردن تمامی مردم زحمتکش گرداگرد پرولتاریایی که دست اندر کار جامعه جدید کمونیستی است خدمت کند ... برای یک کمونیست ، همه ی اخلاق در این انظباط متحد و مبارزه ی توده ای آگاهانه علیه استثمارگران خلاصه می شود. ما به اخلاق ابدی و ازلی معتقد نیستیم و نادرستی همه ی حکایات مربوط به اخلاق را بر ملا می کنیم" .شریعتی این آموزه ها را از لنین فراگرفت و آنها را به گمان خود اسلامیزه کرد. آثار وی را یک بار دیگر بخوانید و نظراتش درباره ادبیات متعهد و رد ادبیات بی طرف را مرور کنید.مشابهت آرائش در زمینه ادبیات با نظرات لنین غیر قابل انکار است. لنین در مقاله ای زیر عنوان" توهماتی درباره ی قانون اساسی" می گوید:" در زمان انقلاب کافی نیست اراده ی اکثریت را باز شناسیم- باید ثابت کنید که در لحظه ی تعیین کننده و در جای تعیین کننده قدرت مندترید، باید پیروز شد. بارها دیده ایم که چگونه اقلیتی که تشکل دارد و تسلیحات بهتر دارد و آگاهی سیاسی اش بیشتر است اراده ی خود را بر اکثریت تحمیل می کند و آن را به زانو در می آورد" . " دموکراسی شکلی از دولت بورژوایی است که خائنان به سوسیالیسم واقعی منادی آنند، هم این ها هستند که امروزه در رأس سوسیالیسم رسمی قرار گرفته اند و می گویند دموکراسی مغایر دیکتاتوری پرولتاریا است. تا زمانی که انقلاب هنوز از محدوده ی نظام بورژوازی بر نگذشته بود، ما هم خواستار دموکراسی بودیم، اما به محض آن که در روند انقلاب نخستین نشانه های سوسیالیسم را مشاهده کردیم ، قاطع و پیگیر به نفع دیکتاتوری پرولتاریا موضع گرفتیم" .شریعتی نقل می کرد که لنین می گفت که نیم قرن برای سرکوب مخالفان و مغز شویی مردم کفایت می کند. اما شریعتی خود این مدت را کافی نمی دانست. او به تبعیت از آموزه های انقلاب فرهنگی مائومعتقد بود که این شستشوی مغزی باید برای همیشه ادامه یابد. البته شریعتی در نقل قول از لنین مرتکب خطا شده بود. لنین معتقد بود که دیکتاتوری پرولتاریا " جریانی است مسلماً طولانی" . تمام کتاب دولت و انقلاب لنین در خدمت توجیه ضرورت سرکوب و نابودی بورژوازی و حتمی بودن سوسیالیسم و دوران کمونیسم است . لنین می گفت:" دولت بورژواز.ی... به دست پرولتاریا ضمن انقلاب نابود می گردد". شریعتی با تبعیت از لنین می گوید:"در چشم ما بورژوازی پلید است، نه تنها نابود می شود که باید نابودش کرد. نه تنها به این علت که با " تولید جمعی"- در نظام صنعتی جدید- مغایر است، محکوم است ، بلکه بیشتر به این علت که ...[انسان ها ] را به گرگ خونخوار بدل می کند یا روباه مکار و یا موش سکه پرست و اکثریت خلق را گله ای میش می سازد که باید پوزه در خاک بچرند تا پشمشان را بچینند و شیرشان را بدوشند و پوستشان کنند...سوسیالیسم ... پس از سرمایه داری حتمی الوقوع است...سوسیالیسم انسان را ... از بندگی اقتصادی در نظام سرمایه داری و زندان مالکیت استثماری و منجلاب بورژوازی آزاد می کند " . سوسیالیسم حتمی الوقوع لنینیستی مطلوب شریعتی چه بود؟ لنین در 17 نوامبر 1917طی یک سخنرانی در هیئت اجراییه کمیته مرکزی می گوید:" پیش تر گفته بودیم که اگر روی کار بیاییم ، روزنامه های بورژوایی را تعطیل خواهیم کرد. اگر وجود چنین روزنامه هایی را تحمل کنیم، دیگر سوسیالیست نیستیم " . می گفت :" اجازه نخواهیم داد که شعارهای پر طمطراقی چون آزادی، برابری و اراده ی اکثریت فریب مان دهد" . لنین معتقد بود که مردم را می توان به خاطر بیان نظراتی که به طور عینی در خدمت منافع بورژوازی اند تیرباران کرد. وی پیشنهاد کرد که به قانون جزا این عبارات افزوده شود:" تبلیغات و تحریکاتی که به طور عینی در خدمت منافع آن دسته از بورژوازی بین المللی است که حقوق نظام مالکیت کمونیستی را که جانشین نظام سرمایه داری می شود به رسمیت نمی شناسد و از طریق دخالت خارجی ، محاصره، خرابکاری، کمک مالی به روزنامه ها و ابزار مشابه به طور مستقیم و غیر مستقیم در صدد براندازی نظام کمونیستی هستند، مجازات اعدام خواهند داشت که در صورت وجود شرایط مخففه ، به حبس یا تبعید تعدیل خواهند شد" .

شریعتی در پایان امت و امامت، به رهبران آینده انقلاب ، خطر رشد نیروهای مردم سالار، پس از مرگ رهبر انقلاب را گوشزد می کند:

"صدها جانور وحشی که با قدرت کوبنده انقلابی و نیروی لیاقت رهبر نخستین گوش خوابانده بودند و میکروب های خطرناک هزاران بیماری که در خون این جامعه هنوز باقی هست، در نسل بعد که زمینه مساعد می شود و بخصوص خودنمائی ها و تصادم ها و اختلافهای داخلی – که پس از مرگ رهبر معمولاً پیش می آید- هوا را گرم می کند ، اندک اندک یا ناگهان زنده می شوند و سر بر می دارند و انقلاب را از داخل می خورند وخود غالبأ در نقاب جدید ، جاهلیت قدیم را زنده می سازند و درفش مردم کشی را در انبان نرم مردم سالاری پنهان می کنند و همان طبقه حاکم و همان نیروها و حتی همان اشخاص که انقلاب علیه آنها برپا شده بود و با انقلاب جنگیده بودند و شکست خورده بودند، با قدرت پول و نیرو و نفوذ و امکاناتی که از قدیم در جامعه دارند ، از صندوقهای انتخابات بیرون می آیند و با تبدیل قدرت اقتصادی و اجتماعی شان به قدرت معنوی و وجهه ملی – از طریق تبلیغات ، استخدام استعدادها، جلب شخصیتهای روحانی و حتی ملی، بازیهای عوامفریبانه و به سرعت رنگ عوض کردن و از انقلابیون قدیم هم تندترشدن و جلو افتادن و شخصیت و اعتبار و لیاقت خویش را در اختیارانقلاب حاکم گذاشتن و با یکی از جناح های انقلابی که برای کسب قدرت مبارزه داخلی دارد نزدیک شدن و او را یاری کردن ... خود وارث انقلاب می شود " .

شریعتی نگران مرگ بنیانگذارو حوادث پس از آن بود. پس از مرگ وی، برخی زیر علم مردم سالاری ،انقلاب را از درون نابود خواهند کرد. در چنین شرایطی رهبری انقلاب چه وظیفه ای بر عهده دارد؟ :" رهبری انقلاب... حق ندارد دچار وسوسه لیبرالیسم غربی شود و انقلاب را در چنین جامعه ای به دموکراسی رأس ها بسپارد". وقتی دموکراسی نفی شد، چه بدیلی جایگزین آن خواهد شد؟ پیشنهاد شریعتی این است:" دیکتاتوری پرولتاریا برای دوران نسبتاً طولانی بنای انقلابی جامعه جدید ". " و حتی انتخاب رهبر مادام العمر انقلاب ... به جای لیبرالیسم و دموکراسی آزاد غربی " است " تا وقتی که عوامل مخرب و فساد انگیز ریشه کن شود و تا وقتی که خطرهای اجتماعی از بین برود ، مغز شویی بشود ، روابط اجتماعی پاک گردد" تا آن زمان باید "رهبری جامعه را به شیوه اصیل رهبری انقلابی ، و نه دموکراتیک ، ادامه دهند، بدینگونه که شخصیت و مسئولیت قهرمان و بنیانگذار مکتب و نهضت انقلابی را در چند نسل ادامه دهند". "شعار دموکراسی یا حکومت آراء همه مردم ، فریبی بوده است تا دشمنان مردم در پناه آن بتوانند مسیر نهضت مردم را منحرف سازند و تمام ثمرات انقلابی را که در مجاهدات ملت علیه استعمار و استبداد به دست آورده بودند، بر باد دهند".

بنابراین، از نظر شریعتی دموکراسی آزاد غربی فریبی بیش نیست . بدیل دموکراسی از نظر شریعتی، رهبری انقلابی است. او رهبری دموکراتیک را نفی می کند تا شخصیت بنیانگذار انقلاب را تداوم بخشد. می گوید دشمنان مردم شعار دموکراسی را ساخته اند تا آنها را منحرف سازند و ثمرات انقلابشان را بر باد دهند. این رویکرد با رویکرد مسئولین فعلی رژیم جمهوری اسلامی هیچ تفاوتی ندارد. در واقع اینان راه و اندیشه او را ادامه می دهند. مگر شریعتی نمی گفت:

"در زمان غیبت امام معصوم حکومت هایی که شیعه می تواند بپذیرد، حکومت هایی هستند که به نیابت از امام شیعی ، براساس همان ضوابط و همان راه و همان هدف بر مردم حکومت می کنند" . او تقلید در اسلام را ترجمه " اطاعت تشکیلاتی" در ایدئولوژی می دانست. بنابراین، نظریه مارکسیستی- لنینیستی شریعتی درباره نظام سیاسی یک جامعه انقلابی در نهایت تاحدّ زیادی به نظریه ولایت مطلقه فقیه نزدیک می شود. از این حیث مقایسه آرای او با مطهری آموزنده است. مطهری علی رغم آنکه روحانی بود و قاعدتاً باید به نظریه ولایت فقیه متمایلتر باشد، با ولایت فقیه مخالف بود و می گفت:" ولایت فقیه به این معنی نیست که فقیه خود در رأس دولت قرار بگیرد و عملاً حکومت کند...تصور مردم آن روز – دوره مشروطیت – و نیز مردم ما از ولایت فقیه این نبود و این نیست که فقها حکومت کنند و اداره مملکت را به دست گیرند".

شریعتی در مقام نقد و ردّ دموکراسی مدعی بود که دموکراسی به شایسته سالاری و برجسته سالاری نمی انجامد. از اینرو دموکراسی را نفی می کرد: "وضع سیاسی امروز اروپا را اگر نگاه کنیم اهانت بزرگی است اگر بگوئیم کسانی که با رأی اکثریت مردم انتخاب شده اند برجسته ترین و شایسته ترین انسان های امروز این جامعه های نمونه قرن حاضر در فرهنگ بشری اند".

اما حقیقت این است که دموکراسی اساساً خود را متعهد به برجسته سالاری نمی داند و هدف آن این نیست که برجسته ترین افراد را بر سر کار آورد. نه فقط دموکراسی، بلکه هیچ رژیم دیگری هم چنین نمی کند، و نمی تواند بکند. کسانی که چنان سودایی را در سر می پرورانند، نهایتاً راهی جز شستشوی مغزی آدمیان ندارند، و لاجرم باید به سوی رژیم های توتالیتر بروند. دموکراسی تا اطلاع ثانوی بهترین نظام سیاسی موجود است. اما شریعتی چنین گمانی نداشت. او انقلابی تمام عیار بود. شریعتی اصلاح طلب نبود. برای او عمل انقلابی مهم بود. عصر، عصر عمل و نفی نظر و ذهنیت بود. شریعتی می گفت:" حقیقت، در عمل است که خود را باز می نمایاند"، "باید به فکری که جنبه عملی دارد تکیه فکری کنیم". اسلام انقلابی و ایدئولوژیک و حقیقی او، اسلام " توده های درس نخوانده" بود ، نه اسلام متخصصان(فیلسوفان، فقیهان، متکلمان،عالمان و منطقیون). درمقام نفی دموکراسی، رأی مردم منحط و بی ارزش قلمداد می شد، اما برای برپا کردن انقلاب، همین توده های منحط به یکباره مقدس می شوند و ادعا می شود که اسلام تنها ایدئولوژیی است که برخلاف تمامی ایدئولوژیها "متن مردم" را "عامل اساسی ومسئول مستقیم سرنوشت جامعه وتاریخ و فرد" معرفی می کند.

شریعتی دانش آموخته مدرسه لنین بود. لنین به انقلابیون آموخت که مسأله انقلاب تصرّف دولت و حلّ همه مسائل از طریق دولت است. تمام نظریه پردازی شریعتی معطوف به براه انداختن انقلاب و تصرّف دولت است. پس از پیروزی و در دست گرفتن دولت، باید جامعه و افراد را مطابق ایدئولوژی ساخت. "ساختمان گرایی" در سخنان شریعتی موج می زند . مگر سوسیالیسم چیزی جز ساختن بنای جامعه از بالا مطابق یک ایدئولوژی است؟ ایدئولوگ ها، مهندسان جامعه اند. شریعتی یک نسل لنینیست پرورش داد. حتّی امروز هم بسیاری از گروه ها و فعالان سیاسی مسلمان تحت تأثیر آموزه های شریعی به نوعی لنین گرایی مبتلا هستند و تمام همّ و غم شان فتح سنگر به سنگر تمام ارکان دولت است تا از طریق تصرف دولت برنامه های خود را عملی کنند. البته بسیاری از این فعالان امروزین می خواهند از دولت برای اصلاحات استفاده کنند، ولی مسأله شریعتی انقلاب دائمی و نفی دموکراسی بود.

البته درست است که هر اندیشمندی را باید در ظرف زمانه خود ارزیابی کرد. مدافعان شریعتی بر این مبنا مدعی اند که شریعتی را نیز باید بر اساس معیارهای رایج در روزگارش فهمید. به اعتقاد ایشان اگر اندیشه های او را بر مبنای معیارهای حاکم بر گفتمان مسلط در روزگار وی (و نه معیارهای امروزین) مورد ارزیابی قرار دهیم، ضدیت او را با دموکراسی، لیبرالیسم و حقوق بشر بهتر خواهیم فهمید. اما ضدیت شریعتی با آن مقولات را حتّی در فضای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی روزگار او هم نمی توان توجیه کرد. شریعتی تحصیل کرده فرانسه بود. و به اعتقاد برخی از شیفتگانش درس خوانده جامعه شناسی و بلکه یک جامعه شناس بزرگ بود. در همان روزگار شریعتی، در محافل آکادمیک جامعه شناسی آرای توکویل را هم به دانشجویان می آموختند. توکویل فرانسوی و هم عصر مارکس بود. کتاب کلاسیک توکویل ، تحلیل دموکراسی در آمریکا، درسال 1347ترجمه و انتشار یافت. اما نشانی از دموکراسی خواهی توکویل در آرای شریعتی دیده نمی شود. ریموند آرون در زمانی که شریعتی در فرانسه بود، یکی از استادهای بنام جامعه شناسی فرانسه بود. همو بود که نشان داد ایدئولوژی چگونه به عنوان افیون روشنفکران عمل می کند. آرون در سال1963 طی سه نوبت در دانشگاه برکلی کالیفرنیا در باره "سه وجه از مسأله آزادی" سخن گفت. آن سخنرانی ها در سال 1965 در کتابی به نام تحقیق در انواع آزادی به زبان فرانسه منتشر شد. موضوع خطابه اول آن سخنرانی ها درباره " الکسی دو توکویل و کارل مارکس" بود. آرون آرای آن دو را در باره دموکراسی و آینده جوامع غربی به طور تطبیقی بررسی می کند و نشان می دهد که در این دو مورد حقّ با توکویل بود، نه مارکس. اما شریعتی توکویل و آرون را نادیده گرفت، و به راه مارکس، لنین،استالین، و مائو رفت. مباحثه پوپر و مارکوزه در باره انقلاب و اصلاح پیش از اوج گیری کار شریعتی انجام شده بود، و در همان ایام به فارسی ترجمه شده بود. فریدریش فون هایک، اقتصاد دان و نظریه پرداز سیاسی اتریشی-انگلیسی در سال 1944 کتاب راه بردگی (The Road to Serfdom) را منتشر و آن را به "سوسیالیست های همه احزاب" اهدا کرده بود. چطور می شود چیزی را که پوپر و هایک بخوبی می دیدند، از چشم شریعتی و دیگر روشنفکران پوشیده مانده باشد؟ آیا آنها آن حقایق را می دیدند اما از فرط شیفتگی و مفتونیت نادیده شان می گرفتند؟

نفی حقوق بشر

شریعتی با حقوق بشر هم همدلی نداشت. او حقوق بشر را محصول انقلاب فرانسه و رواج اومانیسم می دانست. برای شریعتی نان و مسکن و درآمد ماهیانه پرولتاریا مهم بود ، نه کالای لوکس بورژوایی حقوق بشر. برای جهان سومی ها نان بر حقوق بشر و دموکراسی اولویت دارد. در شرایطی که طبقه کارگر از معیشت مادّی محروم است، طرح حقوق بشر چیزی جز فریب و انحراف و تخدیر و ابتذال نیست. حقوق بشر را برای توجیه و تحکیم فقر و جهل و ذلت درست کرده اند:" بورژوا می گوید من آزادی فردی می خواهم و پرولتاریا می گوید من نان و خانه و حقوق می خواهم. آزادی یک طرز تفکر آبستره است ولی نان کنکره. انقلاب کبیر فرانسه یک انقلاب بورژوایی بود ، یعنی انقلابیون هیچ روی تعدیل ثروت و از بین بردن فاصله طبقاتی فکر نکردند، بلکه به فکر آزادی و حقوق بشر بودند. انقلاب کبیر فرانسه شعار برابری می داد، ولی برابری سیاسی وحقوقی و اجتماعی که مسائلی روحی است و نه برابری اقتصادی که مادّی و عینی است. گروهی به دنبال برادری می روند و گروهی به دنبال برابری. این دو نشانه دو بینش ذهنی و عینی است. شک نیست که اندیشه بورژوازی ظاهراً متعالی تر از پرولتاریا می نماید، ولی این اندیشه را من از آن رو مبتذل می دانم که وقتی هنوز شعارها و خواست های عینی و مادی پرولتاریا تحقق نیافته ، شعار ذهنی و تجریدی بورژوا مطرح می شود. معنویت پس از مادیت تعالی و تکامل است و پیش از آن فریب و انحراف و تخدیر است. معنویتی است که وسیله توجیه و تحکیم تبعیض ، فقر ، جهل و ذلت مردم می شود". در این عبارات شریعتی هم حضور تمام عیار مارکسیسم مشاهده می شود . تمامی مدعیات مارکس در مسأله یهود علیه حقوق بشر از سوی شریعتی تکرار می شود: اهمیت نداشتن "برابری سیاسی و حقوقی و اجتماعی" در برابر "برابری اقتصادی". مارکس درمقاله درباره مسأله یهود (On the Jewish Question) دموکراسی و حقوق بشر را نفی می کند. مارکس دقیقا همان "حقوق جهانشمول بشر" یعنی " آزادی سیاسی"، حقوق مدنی "، "آزادی وجدان،"حق داشتن هر مذهبی که شخص برگزیند" و ... را نقد و رد می کند. چرا؟ برای آنکه حقوق بشر :" چیزی نیست جز همان حقوق اعضای جامعه مدنی، یعنی حقوق انسان خود پرست ، انسان جدا شده از انسان های دیگر و جدا شده از جماعت". "هیچیک از مواد به اصطلاح حقوق بشر از انسان به عنوان عضو جامعه مدنی یعنی فرد فرورفته در خود و اسیر منافع و هوس های شخصی و جدا از جماعت ، فراتر نمی رود". حقوق بشر، " حقوق انسان خود پرست" و " روح خود پرست جامعه مدنی" است. "جامعه مدنی ، جهان نیازها، کار، منافع خصوصی و حقوق مدنی" است. به همین دلیل مارکس از " یهودیت جامعه مدنی" سخن می گفت. چون یهودی خود پرست است. اسکناس خدای یهودیان است. از نظر مارکس اعلامیه حقوق بشر، که به فرد حق می داد آزادانه ترجیحات خود را دنبال نماید، مشروط بر آنکه به دیگران زیانی وارد نیاورد، نشانه جامعه ای است که پیوند منفی منافع فردی بر آن چیره گشته است. مارکس حقوق بشر و دموکراسی صوری و بورژوازی را طرد می کند تا برای دموکراسی اجتماعی یعنی دموکراسی کار(برابری آدمیان در موقعیت تولیدی) جا باز شود. مارکس در مانیفست می گوید دموکراسی یعنی حکومت طبقه کارگر. او نمایندگی پارلمانی را یک پارادوکس حل ناشدنی می دانست. با اینکه نظام سیاسی آمریکا را سکولار ودموکراتیک تلقی می کرد، اما در نامه به انگلس در 1864 آن را "کلاه برداری دموکراتیک" می خواند. در هیجدهم برومر لوئی بناپارت، دموکراسی پارلمانی را بیماری بسیار ویژه می خواند : "که از 1848 در سراسر قاره اروپا بیداد می کرد، منظور بیماری سفاهت مجلس است که هر کس دچارش شود اسیر عالم پنداری می گردد که هرگونه هوش، هرگونه خاطره و هر نوع درکی از جهان سرسخت واقعی را از وی سلب می کند". در نبرد طبقاتی فرانسه می گوید حق رأی عمومی سرچشمه همه تناقض های جامعه سیاسی است. بگمان مارکس،تنها پس از دوران سوسیالیسم ( دیکتاتوری پرولتاریا ) ، و نابودی طبقات و دولت ، انسانها به معنای واقعی کلمه آزاد خواهند شد. در آن موقعیت دیگر آزادی لیبرالیستی ، به معنای عرصه خصوصی ای که افراد بدون مزاحمت برای دیگران علائق خود را دنبال می کنند، وجود نخواهد داشت،بلکه ازادی در آن موقعیت به معنای وحدت ارادی فرد با همگنانش خواهد بود. اگر آزادی به وحدت اجتماعی فروکاسته شود،پس به میزانی که وحدت افزایش یابد، آزادی هم افزایش خواهد یافت.بدینترتیب هرگونه دگراندیشی و دگرباشی بقایای گذشته بورژوایی تلقی خواهد شد وباید آن را سرکوب کرد. وحدت کامل به نابودی تمامی نهادهای وساطت اجتماعی( دموکراسی پارلمانی، حکومت قانون،تفکیک قواو...) منجر خواهد شد . در این چارچوب بود که شریعتی می گفت:" اگر به حقوق بشر ... قائل باشیم ... به رکود و حتی قهقرا و انحراف می افتیم". به گمان وی : حقوق بشر نقاب غرب است. غرب حقوق بشر را ساخته است تا ماهیت امپریالیستی و استعمارگرانه خود را در پشت آن پنهان نماید.

قرائت غیر انقلابی

شریعتی یک "انقلابی" تمام عیار بود و اقتضای انقلابی بودن را نفی دموکراسی و حقوق بشر می دانست. اما هواداران امروزین شریعتی از آنجا که خود دیگر طرفدار انقلاب و انقلابیگری نیستند، از این نکته در اندیشه های شریعتی غفلت یا تغافل می کنند. هواداران امروزین شریعتی می کوشند ضدیت شریعتی با دموکراسی و حقوق بشر را به نحوی توجیه کنند. اما حتّی اگر در این کار توفیق یابند هنوز جای این پرسش باقی است که با انقلابیگری وی چه خواهند کرد. آیا راهی برای تأویل آموزه های انقلابیگرانه وی وجود دارد؟ لنین هم نظیر همین مشکل را با سوسیال دموکراتها داشت. به اعتقاد وی این افراد به دلیل آنکه خود هوادار پارلمانتاریسم و فدرالیسم شده بودند، و اندیشه انقلاب و انقلابیگری را از سر بیرون کرده بودند، می کوشیدند تا از مارکس تفسیری به دست دهند که با پارلمانتاریسم و فدرالیسم سازگار باشد. لنین این رویکرد را نوعی "فرصت طلبی" می دانست و می گفت : "اپورتونیست به قدری طرز تفکر انقلابی و فکر انقلاب را از سر بدر کرده است که " فدرالیسم " را به مارکس نسبت می دهد...فدرالیسم محصول اصولی نظریات خرده بورژوائی آنارشیسم است. مارکس طرفدار مرکزیت است....مارکس می نویسد:"کمون می بایست مؤسسه پارلمانی نبوده، بلکه مؤسسه فعال یعنی در عین حال هم قانونگذار و هم مجری قانون باشد".... "مؤسسه پارلمانی نبوده بلکه فعال باشد"، این کلمات مانند تیری است که درست به قلب پارلمان نشین های کنونی و توله دستی های پارلمانی سوسیال دموکراسی بنشیند... کمون مؤسساتی را جایگزین پارلمانتاریسم خود فروش و پوسیده جامعه بورژوازی می کند....ماهیت حقیقی پارلمانتاریسم بورژوازی نه تنها در رژیم های سلطنت مشروطه پارلمانی بلکه در دموکراتیک ترین جمهوری ها نیز این است که در هر چند سال یک بار تصمیم گرفته می شود کدامیک از اعضاء طبقه حاکمه در پارلمان مردم را سرکوب و لگد مال کند" .

ارائه این شواهد ممکن است شیفتگان را اقناع ننماید و برای حل و فهم مساله ،شریعتی را در متن تاریخی دیگری قرار دهند. در اواخر دهه 1960 و به خصو پس از جنبش مه 1968به بعد این بحث در اروپا – به ویژه در آلمان و فرانسه – مطرح بود که آیا دموکراسی های پارلمانی موجود امکان تغییر واقعی روابط قدرت و کاستن از نابرابری های موجود و پایان دادن به دخالت های امپریالیستی در کشورهای جهان سوم و ... را می دهد یا نه ؟

در آلمان جوانان حزب سوسیال دموکرات آن موقع و بسیاری از فعالین چپ به این نتیجه رسیدند که دموکراسی پارلمانی و مشارکت در نظام سیاسی موجود منجر به تغییر واقعی در موازنه قدرت نمی شود. آنها – که اکثرشان امروز رهبران حزب سبز هستند و بعضی هم به گروه های چریکی دهه 1970 پیوستند – اپوزیسیون بیرون از پارلمان (A..P.O) را تشکیل دادند که جنبشی بود که مادر حزب سبز امروزی و بسیاری از جریان های رادیکال تر بعدی در اروپا شد.

هابرماس هم در آن دوران می گفت حوزه عمومی بورژوایی نه به عنوان چارچوب نهادی مشخص ، که چیزی جز مجموعه ای از تیول های وابسته به قدرت های متشکل سرمایه، اتحادیه های قدرتمند و ... ، نیست ، بلکه به عنوان اصل ی ( Principle) که از چارچوب تاریخی خود فراتر می رود (anscends) با ارزش است . او هم منتقد دموکراسی های واقعاً موجود بود و به دنبال تحقق روحی بود که با شکل گیری حوزه عمومی بورژوایی پا به عرصه حیات گذاشته بود. قوه ای بود که با آغاز پروژه مدرنیته پدید آمد اما فعلیت اش ناتمام ماند . او هم نظام های دموکراتیک موجود را گرفتار " بحران مشروعیت " می دانست. آنچه هابرماس را از بقیه آن منتقدان چپ – حتی در زمان خودش ، یعنی در اواخر دهه 1960 – متمایز می کرد ، مخالفت اش با کاربرد خشونت برای رسیدن به جامعه ای عادلانه تر بود.

به نظر برخی، سخنان شریعتی ناشی از عمل زدگی و تحت تأثیر جو انقلابی اروپا و جهان سوم در دهه 60 است. به نظر اینان شریعتی در چنین فضایی دموکراسی و حقوق بشروغرب را نقد می کرد . پس شریعتی را فقط در متن جنبش چپ اروپایی دهه 60 میلادی می توان فهمید. اما به گمان راقم این سطور ، سخنان شریعتی در متن مارکسیسم – لنینیسم قابل فهم است ، نه جنبش های دهه 60

با سپاس از : http://www.politique.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:45  توسط ندای پارس  | 

تبارشناسی اومانیسم

 

اومانیسم نیزمانندسایراصطلاحات فلسفی، تاریخی، اجتماعی وسیاسی تعاریف متعددی داردکه اگرهمه آنها را لحاظ کنیم ، مفهوم گسترده ای می یابد به طوری که فردی یافت نمی شودکه اومانیست نباشد. این گستردگی تا حدی است که آن رابراساس دوره تاریخی(اومانیسم کلاسیک،اومانیسم رنسانس)،فیلسوف(اومانیسم هایدگری)وجنبش فلسفی(اومانیسم مارکسیست، اومانیسم اگزیستانسیالیست)تعریف کرده اند.

یاکوب بوکهارت اومانیسم رابه عنوان مدافع اصالت فرد سکولاریزم واقتداراخلاقی درنظرمی گیرد. اما برخلاف او جوزف توفانین، اومانیستها رانمایندگان ومفسران واقعی مسیحیت در رویارویی با بدعتگذاری وشرک معرفی می کند. هانس بارون نیزبا الهام از اومانیستهای وابسته به مکتب جمهوریخواهی فلورلنس، اومانیسم رامطالعه ادبیات کلاسیک، به منظوربهره گیری ازبینش های سیاسی واخلاقی آن دوران تعریف می نماید.

پل اسکارکریستلر اومانیسم را نهضتی فرهنگی- تربیتی درنظرمی گیرد در درجه اول به فصاحت گفتاری ونوشتاری و در درجه دوم به فلسفه وسیاست مربوط می شود.مک گراث، نویسنده کتاب سرچشه های عقلی اصلاح مذهبی اروپا، نظریه کریستلر را، به دلیل تشریح واضح تنوع چشمگیر نگرشهای اومانیستی نهضت رنسانس، ترجیح می دهد.

مسأله بغرنج قابل ذکراین است که هرکدام ازاین تعاریف یا چنان گسترده وعام هستندکه بی فایده اند، ویا چنان جزیی هستندکه با استعمال درست این واژه متناقض می باشند. به هرحال، درطی قرون چهاردهم تا نوزدهم اومانیسم، به این صورت تعریف می شد:

1) شناخت نویسندگان کلاسیک ومطالعه قواعد، علم بیان،تاریخ،شعر وفلسفه اخلاق.

2)توجه به افکار،علائق ومرکزیت انسان.

3)اعتقادبه عقل وتواناییهای اساسی وجودانسان.

4)اعتقادبه تعقل، متدعلمی وشک به عنوان ابزارهای مناسبی درکشف حقیقت وساختارجامعه انسانی.

5)عقیده به استقلال وتساوی اخلاقی به عنوان پایه های اخلاق وجامعه.

منشاء اومانیسم

الف) قرون وسطی

عالمان علم بدیع قشرتحصیلکرده دوران باستان بودند نه فلاسفه ودانشمندان ازاین رویادگیری علم معانی وبیان برای عالم  دانستن افرادکافی بود.پس ازفراموشی طولانی مدت فرهنگ روزگارکهن درطی قرون وسطی دیر وصومعه امانتدارآموزش کلاسیک شد ودرقرن یازده ودوازده میلادی مدارس کلیسای جامع شمال ومرکز فرانسه ادبیات لاتین رایکی ازهفت فن اصلی در برنامه تحصیلی روحانیون این مدارس جای دادند. دراواخر قرن دوازده م آثارارسطو، بویژه فیزیک او، توسط اندیشمندان سده های میانه ترجمه شد. درحدود قرن سیزدهم م دانشگاه برای اولین بار در اروپای شمالی تاسیس شد که دانشکده اصلی آن دانشکده فنون بود که مطالعه فیزیک ومنطق ارسطو در رأس سایرفنون جای داشت وفارغ التحصیلان این دانشکده به تحصیل یکی ازعلوم سه گانه،قانون، پزشکی، الهیات می پرداختند.!

ب) ایتالیا

ایتالیا باسایرقسمتهای اروپا متفاوت بود، زیرابخش شمالی رم تحت نفوذشاهزادگان فئودالی نبود، بلکه دولت شهربود وفرهنگ شهری درآنجارواج داشت. اولین دانشگاه ایتالیا؛ بولونیا دراواخرقرن دوازده میلادی با دو دانشکده پزشکی وحقوق، فعالیت خودراآغازنمود،که درآن برای پاسخگویی به نیازهای اساسی جامعه شهری روبه رشد ایتالیا، هنر نامه نگاری دردانشکده حقوق تدریس می شد. این دانشگاه درقرن سیزدهم شکل دیگری ازعلم بیان دنیوی راباعنوان فن سخنرانی ابداع کرد وبه این ترتیب ایتالیا جایگاه فرهنگ زنده وجالب علم معانی، بیان وخطابه سکولارشد.درطی این قرن برای اولین بار،مدرسه فن شاعری درایتالیا تاسیس شد وشاعران بزرگی همچون دانته،پترارک و بوکاچیو را درقرن چهاردهم م، پرورش داد.

ج) پاپ

     پاپ ها نیزازاومانیسم حمایت می کردند. نیکولاس پنجم(55-1475)با بنا کردن ساختمان های متعدد وجمع آوری کتب گوناگون سعی می کرد شکوه اولیه رم را از نو احیاکند. نیکولاس اموزش را مرهون تاسیس کتابخانه واتیکان می دانست. این کتابخانه از نظر تعداد وارزش دست نوشته ها وکتابهایش بویژه کتب یونانی ازدیگرکتابخانه ها پیشی گرفت.اوترجمه کتابهای یونای را تشویق می نمود تاجایی که برای ترجمه کامل هومر ده هزار سکه طلا پیشنهادکرد و لورنزو والا و مارسوپینی را به رم دعوت نمود.

زبان

زبان قلب جنبش اومانیستی است. اومانیستها از سرایندگان اشعارکلاسیک حماسی تبعیت کرده وتراژدی و کمدی رابه سبک نئوکلاسیک تصنیف می کردندوکتبی در زمینه های فن شاعری،تاریخ ونامه های منظوم به سبک کلاسیک به رشته نگارش درآورده بودند. یادگیری زبان لاتین برای اومانیستها ازاهمیت ویزه ای برخورداربود وادیبان اومانیست به زبان محلی وبومی ارج می نهادند. در رنسانس زبان لاتینی به دوشکل اصلی کلاسیک ونئوکلاسیک وجودداشت. اومانیستهایی ازجمله پترارک از زبان لاتین کلاسیک ناراضی بودند تاجایی که درحدودقرن شانزدهم میلادی انتشارقواعدزبان لاتین کلاسیک متوقف شدوزبان لاتین نئوکلاسیک جایگزین آن شد. ازجمله دانش پژوهان لاتینی نئوکلاسیک دوران رنسانس، می توان از لئوناردو برونئی نام بردکه سایراومانیستها ازجمله لغت شناس بزرگ آنجلوپولی زینانو(1494)و اراسموس از او پیروی می کردند. البته همه پیروان اومانیسم مخالف زبان بومی ومحلی نبودند. حتب برخی ازآنها بعضی ازآثارخودرابه این زبان می نوشتند ازجمله پترارک وتوماس مور، برخی دیگرنیز، همچون پیتروبمبو درتهیۀ قواعد ودستورزبان محلی می کوشیدند. علاوه برزبان لاتینی، زبان یونانی نیزبرای اومانیستها از اهمیت وافری برخورداربود. استخدام معلمان بیزانسی درشهرفلورانس درسال1397م، نشان دهنده اهمیت زبان یونانی رابرای ادبیات لاتین درک کردند. یادگیری زبان یونانی تا حدی حائز اهمیت بودکه برای اومانیستهای قرن 15م، یادگیری زبان یونانی فضیلت محسوب می شد....

فلسفه ودین

اومانیستهای ایتالیایی تلویحاً فضایل عرفانی درباره انکارنفس وزندگی مرتاضانه را رد می کردندوبه ترویج گرایشات سکولاریستی می پرداختند. ازنظرفلسفی به قدرعقل،اختیار واخلاق درونی معتقدبودند،اما انسان را جایزانحطا، ضعیف ومحدود می دانست.اومانیستها نیزهمانند فیلسوفان یونانی مآب دربین فلاسفه یونان باستان بیش ازهمه به افلاطون گرایش داشتند.اومانیستها بیش ازهرچیزبرمسیحیت کهن واخلاق فردی تأکید وازبی کفایتی مراسم عشاء ربانی روحانیون، اظهارتأسف می کردند. البته این امر را نباید به معنای دشمنی بامذهب سنتی یا انکارآن دانست، زیرامکتب اومانیسم گاه ترکیبی موثربا آن پدیدمی آورد،آنچنان که درفلسفه اراسموس نمایان است. نویسندگان اومانیست منطقیون مدرسی را- بخاطربحثهای بی هوده ای که درباره جزئیات انجام می دادند – موردهجو وریشخندقرارمی دادند وبیش ازهرچیز مسیحیتی رها از چنین مباحثی را ترویج می کردند. آنها دلبسته تفکردرباره جایگاه وامکانات بشردراین دنیا بودندبی آنکه چشم انداز سرنوشت ابدی وی را ازدیده دور بدارند.ازاین رو در راستای چنین هدفی  لازم می دیدند که متون برجا مانده ازفرهنگ باستان را مطالعه کنندتا ازآن درس انسانیت انسان رافراگیرند.هرچنداومانیستها فلسفه مدرسی ومنطق دیالکتیکی راموردهجوقرارمی دادند واز آن منزجر بودند، اما این موضوع به معنای طردارسطو نمی باشد.فلسفه ارسطونیز، هرچندنه به اندازه فلسفه افلاطونی، موردتوجه اومانیستهای رنسانس بوده است. اپیکور نیزعلاوه برافلاطون وارسطو موردعلاقه اومانیستها بوده است.


پایان پیام                برگرفته از  مقاله معصومه سليماني

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:22  توسط ندای پارس  | 

بر آستان مرگ

بر آستان مرگ:


در روزگار ما، ازدواج به تجارت خنده دار و گریه آوری تبدیل شده که سررشته ی آن را پسران و پدران دختران در دست دارند.

در اغلب موارد، پسران برنده هستند و پدران، هماره بازنده اند و دراین میان، دخترانی که همچون کالایی دست به دست می شوند، شادابی خود را از دست می دهند و مانند عتیقه، جزگوشه ی تاریک خانه ها و مرگ تدریجی، بهره ای ندارند.

تمدن امروزی، هر چند احساس زن را تا حدی ارتقا بخشیده؛ با گسترش طمع مردان، بر درد و رنج زن نیز افزوده است. زن تا دیروز، خدمتکاری خوشبخت بود و امروز، به « بانویی» نگون بخت تبدیل شده است.

تا دیروز، زن همچون نابینایی بود که در روشنایی روز قدم بر می داشت و امروز، « بینایی» است که در تاریکی شب ره می پوید.

پیش ازاین، زن در عین بی خبری، زیبا بود و با وجود سادگی، از فضایل بهره داشت؛ اما اکنون به فریبایی زشت رو و دانایی سطحی نگر تبدیل شده که به رغم برخورداری از دانش و معرفت، دلپسند نیست.

آیا روزی فرا خواهد رسید که زن، زیبایی را با معرفت، دلربایی را با فضیلت و ناتوانی جسمی را با توان روحی در وجود خویش گرد آورد؟

من خود عقیده دارم که پیشرفت روحی از قوانین و سنن بشری است و کمال جویی و نزدیک شدن به فضایل،مسیرپیش روی آدمی است، هر چند کند و آهسته پیموده شود. پس اگر می بینیم که زن در برخی ابعاد پیشرفت کرده و در ابعاد دیگر عقب افتاده است، بدان جهت است که راه های رسیدن به قله های کمال، از کمین دزدان و هجوم گرگان در امان نبوده و نیست.

در این کوهستان مدهوشی که به سوی بیداری می رود؛ در این کوه بلند که خاک نسل های پیشین را در یک دست و تخم نسل های دیگر را در دست دیگر گرفته؛ و در این کوه آکنده از خواهش ها و آرزوهای عجیب، شهری نیست که از وجود زنانی که سمبل دختران آینده اند، تهی باشد...


                  

                             به راستی، قطره ای اشک که بر گونه های پر چین وچروک پیرمردی

می درخشد،

بیش از همه ی اشک های فروریخته از دیدگان جوانان، جان را

تحت تاثیرقرارمی دهد.اشک های خروشان جوانان،سرریز

دل مالامال آنان است، اما اشک های پیرمردان، بازماندۀ

عمر و باقیمانده ی رمق پیکرهای ناتوانی است که

ازدیده سرازیر می گردد.سرشک در دیدگان

جوانی،به قطرۀ شبنم می ماند که بر

گلبرگ ها نشسته باشد؛اما اشک

برگونه های پیری،همچون

برگ زرد پاییزی است

که در زمستان عمر،

به وزش تندباد

پراکنده

می شوند.

 

 

برگرفته از کتاب بالهای شکسته اثر: جبران خلیل جبران

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 21:3  توسط ندای پارس  | 

در ستایش شرم

نگاهي به كتاب  در ستايش شرم ( جامعه شناسي حس شرم در ايران ) اثر حسن قاضي مرادي

 

به احتمال زياد در شرايطي قرار گرفته ايد كه مجبور به گفتن اين واژه شده ايد : « شرمنده ام » دليل بيان اين واژه كار اشتباهي بوده كه از سوي شما سرزده بود . عاملي كه باعث شد تا شما به كار اشتباه خود آگاه شويد ، دو چيز مي تواند باشد : يكي بازخورد عمل شما در ارتباط با ديگري و دوم خودآگاهي تان نسبت به عمل اشتباه . از ديد شما بين اين دو وضعيت كدام يك نقش بيشتري در آگاه كردنتان به عمل خطا داشته است ؟ به باور نويسنده عامل نخست نقش برجسته تري نسبت به دومي دارد . زيرا فرهنگ ايراني نقد از درون را ياد نگرفته و منقد  خود نيست . اگر غير از اين بود بايد در كنش هاي ايرانيان نمود عيني داشته باشد .آنچه از مشاهده هازمان (جامعه ) برداشت مي شود ، كمبود چنين رويه اي است .

* چرا ستايش شرم  

« حس شرم » برخاسته از نگاه  انتقادآميز فرد نسبت به كاركردهاي خود است . چنين فردي با در اختيار داشتن آزادي ، مسئوليت كارهاي خويش را برعهده گرفته وخود را ملزم به پاسخگويي به آنها مي داند . نه از رو كه ديگران به كردارهاي اشتباهش خرده مي گيرند بلكه آموخته است به عنوان فردي كه جدا از اراده هاي ديگر است ، براي حفظ حريم خصوصي و عمومي خود چنين باشد .

حس شرم موجب بازپروري كل شخصيت فرد مي شود زيرا محدود به يك عمل خاص كه موجب ايجاد حس شرم در فرد شده است ، نيست . بلكه با پرسش از چگونگي شكل گيري كردار ناپسند ، فرد ، براي رديابي عوامل موثر در آن كل شخصيت خويش را به زير سوال مي برد . « حس شرم حاصل نوعي خود انگيختگي فردي است و معطوف به كل وجود فرد مي شود . » لازمه رسيدن به اين لحظه داشتن آگاهي به خود و اجتماع پيرامون است . بديهي است كه هر فردي دچار كار اشتباه مي شود اما براي گذر از اين اشتباهات بايد درباره آنها انديشه كند . چيزي كه به باور نويسنده در فرهنگ ايراني حكم كيميا را دارد . از ديد وي اخلاق ديني ، عرفاني و ادب پندنامه اي كه برآمده از فضاي سنتي اند و حكومت هاي مستبد ، فرد ايراني را از تجربه حس شرم دور كرده اند . در تمام موارد بالا حس هاي تجربه شده وراي آن چيزي است كه از حس شرم به دست مي آيد . حس گناه  در اخلاق ديني ، حس حيا در اخلاق عرفاني و حس شرمساري در ادب پندنامه اي موجوديت يافته اند . بنيان حس گناه بربازدارندگي فرد و جمع از دست يازيدن به كردارهايي كه در زمره محارم به شمار مي رود بنيان حس حيا ناشي ازآگاهي فرد به يك كار اشتباه است ونه كل شخصيتش . بنيان حس شرمساري بر شرمسار بودن فرد از هستي خويش در برابر ديگران است . در مجموع ميتوان گفت : « هر سه وجه اخلاق سنتي ايرانيان ، در پي تحولات فرهنگي در ايران تداوم يافته اندو همچنان در دوران معاصر نيز ادراك ما ايرانيان از حس شرم را تحت تاثير خود دارند . ضرورتا در دوره هاي گوناگون تاريخي ، اهميت و تاثير اجتماعي آن سه وجه و منشا اخلاق ما متفاوت بوده است . . مثلا گاه اخلاق ديني اهميت درجه اول مي يافته ( دوره صفويان ) گاه اخلاق عرفاني تاثير اجتماعي بيشتري داشته ( ايلخانان و تيموريان ) و گاه اخلاق عرفاني تحت تاثير گسترده تري بركردارهاي اخلاق فردي و اجتماعي مي گزاشته است ( تيموريان تا صفويه و يا در مجموع در دوره معاصر ) » در مقابل در حس شرم فرد در سنجش كردارهاي خود مثلا به اين نتيجه مي رسد كه « فرصت طلب است » اين نگاه به خود فرد را وادار مي كند تا به دنبال ريشه هاي شكل گيري "فرصت طلبي اش " بگردد . از اين رو از نقد خود شروع كرده و به نقد اجتماع مي رسد . زيرا تمام كنش هاي او حاصل جامعه پذيري و مشاركت اجتماعي است . يك كردار اشتباه و ناپسند به غير از تاثير فردي تاثير اجتماعي نيز دارد . در هوده ( نتيجه ) فردي كه حس شرم را تجربه كرده است ، بازتاب كردارش در اجتماع را تفسير مي كند . همين امر موجب مي شود كه او به نقد خود و با گذر از آن به نقد هازمان ( جامعه ) به عنوان انسان اجتماعي برسد . فرايندي كه او را از نقد به سوي تغيير پيش مي برد .

* وضعيت جنگ همه عليه همه       

همان گونه كه گفته شد ، يكي از شرايطي كه در گذشته موجب عدم تجربه حس شرم در ايرانيان شده است ، وجود حاكميت هاي مستبد است . پيامد اين نو حكومت رسيدن به وضعيت جنگ همه عليه همه به جاي حس شرم است . حكومت توتال با حذف مشاركت مردمي در قلمرو عمومي پيوند بين دولت – ملت را گسسته و به جاي اينكه دولت برامده از اراده ملت باشد ، ملت آفريده دولت مي شود . « در استبداد نه حكومت خصلت نمايندگي دارد كه دولت را مستقر كند و نه مردم از طريق پيوندهاي طبقاتي مي توانند در حوزه عمومي زندگي اجتماعي با چنان پيوندهاي اجتماعي با يكديگر ارتباط داشته باشند كه در كل از " حس ملي " برخوردار شوند . حكومتي كه خصلت نمايندگي مردم را نداشته باشد فقط غارتگر مردم است و مردمي كه نسبت به يكيديگر حس ملي نداشته باشند بي محابا دست تعدي و تطاول به سوي يكديگر مي گشايند . » وضعيت جنگ همه عليه همه داراي دو وجه گروهي ( در جوامع سنتي ) و فردي ( در جوامع معاصر ) است . ويژگي آن شامل يك وضعيت دفاعي است . به اين معني كه چون فرد هميشه در معرض تهاجم است بايد از خود در برابر تهاجم محافظت كند .

 

با سپاس از عليرضا جاويد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:17  توسط ندای پارس  | 

نذارین وطن بمیره

 

اي خداوند ،

 

به علماي ما مسئوليت ، و به عوام ما علم ، و به مومنان ما روشنايي و به روشنفكران ما ايمان،و

به متعصبين ما فهم ، و به فهميدگان ما تعصب ، و به زنان ما شعور ، و به مردان ما شرف ، و

 به پيران ما آگاهي ، و به جوانان ما اصالت ، و به اساتيد ما عقيده ، و به دانشجويان ما . . . نيز

عقيده ، و به خفتگان ما بيداري ، و به بيداران ما اراده ، و به مبلغان ما حقيقت ، و به دينداران ما

دين ، وبه نويسندگان ما تعهد ، و به هنرمندان ما درد ، و به شاعران ما شعور، و به محققان ما

هدف ، و به نوميدان ما اميد ، به نشستگان ما قيام ، و به راكدان ما تكان ، و به مردگان ما حيات

، و به كوران ما نگاه ، و به خاموشان ما فرياد ، به فرقه هاي ما وحدت ، و به حسودان ما شفا ،

و به خودبينان ما انصاف ، و به فحاشان ما ادب ، و به مجاهدان ما صبر ، و به مردم ما

خودآگاهي ، و به همه ي ملت ما تصميم و استعداد فداكاري و شايستگي نجات و عزت بخش .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:14  توسط ندای پارس  | 

نوروز

 

 

نوروز بدون گفت و گو ، زیباترین جشن میان جشن های همه ادیان واقوام و منطقی ترین مبدء برای آغاز سال است . ابوریحان بیرونی می گوید :

" نوروز  نخستین روز از فروردین ماه . . . و پیشانی سال نو است ، وششم فروردین ماه نوروز بزرگ (باشد) زیرا که خسروان بد آن پنج روز حق های حشم( خویشان و چاکران ) وگروهان بگذاردندی وحاجت ها روا کردندی و آن گاه بد آن روز ششم خلوت کردندی خاصگان را و اعتقاد پارسیان اندر نوروز نخستین است که اول روزی است که از زمانه و بدو ملک آغاز گردیدن . " 

 از دیدگاه ملی و تاریخی آمده است :

هنگامی که جمشید شاه از کارهای سازندگی فارغ شد ، مردمان در آسایش ، کشور در آبادانی ، و همه چیز فراوان بود ، به دیوان فرمان داد تا تختی زرین و جواهر نشان برای او بسازند و اورا به هوا برند و این روز را آغاز سال نو خواندند . به گفته سراینده بزرگ ملی فردوسی :

چو این کارهای وی آمد به جای            ز جای مهی ،  برتر آورد  پـای

به فر کیانی یکی تخت ساخت                چه مایه برو گوهر اندر نشاخت

که چون خواستی دیو برداشتی              ز هامون به گردون بر افراشتی

چو خورشید تابان ، میان هوا               نشسته  بــر او  شاه  فرمـــانروا

سر سال نو ، هرمز فروردین                بر آسوده از رنج تن ، دل ز کین

 چنین جشن فرخ از آن روزگار             بمانده از آن خســـروان  یادگار

ابوریحان بیرونی می گوید :

به باور پارسیان در این روز جهان هستی یافت و آفرینش آغاز گردید .

از دیدگاه دین ، مراسم جشن نوروز همیشه با خواندن جَشَن آغاز می شود و زرتشتیان پیش از دید و بازدید نوروزی به " درمهر" و پرستشگاه های خود می روند و ستایش خداوند را به جا می اورند .

 

اینک جشن نوروز در بسیاری از کشورهای همسایه تقریباً با همان آیین برگزار می شود .

 

 

    نوروز باستانی  جشن فرشگرد زمین ،

     یادگار باشکوه نیاکان و ارمغان آور

     شادی و دوستی را به دلباختگان فر و فرهنگ ایرانی شاد باش می گویم .  

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 22:43  توسط ندای پارس  | 

روزهاي آخر اسفند

 

روزهای آخر اسفند همه جا صحبت عـیـده ومدتی ست که چهارشنبه سوری نیز پررنگ تر شده ودر این میان مطالب و دل نوشته های بسیاری از وبسایت ها و تارنگاران   نیز حول همین دو محور می چرخد ؛

اما انگار که 29 اسفندی در این میان نیست و حافظه تاریخی ملت توان یادآوری خاطرات گذشته راندارد گویا همه از یاد برده اند که سال ها پیش بزرگ مردی از سلاله ی همان پاکان و نیک اندیشان پارسی چگونه در برابر امپریالیسم جهانی و استبداد و ارتجاع داخلی ایستاد ومسیح وار صلیب خویش را به دوش کشید تا نفت این سرمایه بزرگ را ملی کند ونام ایران را دوباره شهره جهانی بخشد تاهمه جا و در تمامی محافل آن دوران سخن از ایران و ایرانی باشد .

نجیبانه زیستن و پاک بودن در این سرزمین چه دشوار است و خود چه زیبا در این باره گفته که :

" خدا می داند پاک ماندن در این کشور چقدر سخت است . لازمه اش این است که انسان خیلی محدودیت ها را قبول کند و با دقت و احتیاط زندگی کند . . . و تا هزارها مثل من در راه آزادی فدا نشوند وطن عزیز ما روی آزادی و استقلال را نخواهد دید . "

آنان که حنجره این سخنور دوران را بریدند همیشه در برابر ملت و تاریخ ننگین و زبون اند . پس روزهای سرنوشت ساز و بزرگ را به همراه انسان های بزرگش فراموش نکنیم .

تاریخ را بخوانیم ، پند بگیریم و عبورکنیم و بدانیم که برای رسیدن به آزادی باید خطرات بسیاری را به جان خرید.

 

 

     بیداری زمان را با من بخوان به فریاد

       ور مرد خواب و خفتی

      " رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:43  توسط ندای پارس  | 

نوبهار است

 

سالی رفت و دگر بار رسیدیم به موسم بهار . فصل ترنم ترانه ، فصل زایش دوباره گلها و شکوفه ها وجان گرفتن زمین فسرده ی  بی روح ، گویی انسان هم در بهار تولدی دوباره می یابد .

چه واژه ی زیبایی ست بهار و زیباتر از آن نوروز ، این واژه ی واژه ها ، مادر واژه ها ، واژه ای که به گستردگی فرهنگ لغت معنا می یابد . واژه ای که هم نور دارد و هم روز ، هم نورو ، هم نو و تازه شدن را دارد .

 

راستی چرا با این همه لطافت و زیبایی در آغاز بهار اینقدر با خود و دیگران بیگانه ایم چرا با رفتن این همه روز و ماه و سال هیچ گونه تغییری در رفتار وکردارمان ایجاد نمی کنیم ؟

نمی دانم چرا رعشه ای نرم آرام آرام به قلبم می خزد ؟ نمی دانم چرا می ترسم ، چرا دچار واهمه و خیال شده ام . نکند واهمه ها و خیال ها این روزهایم را پر از کابوس های ریز و درشت کند؟

نه ، نباید بترسم ، در آسمان کسی هست که ندای مرا می شنود او را به یاری می طلبم . به جنگ ترس ها خواهم رفت ، به نبرد با کابوس ها خواهم پرداخت ، چراغی خواهم افروخت ، درخشان تر از خورشید ، زنگار روحم را صیقل خواهم زد ، از روشنی ابدیتی خواهم ساخت . سیاهی را خط خواهم زد .

همه جا بوی بهار به مشام می رسد ولی یادمان باشد که دلی رانشکنیم ، غنچه ای را پرپر نکنیم و " بر سر هر سبزه پای به خواری ننهیم " و به آواز بلبلان عاشق گوش دهیم ، به یاد عاشقان کوی محبت تاری بنوازیم و سازی بزنیم .

یادمان باشد که بر روی سفره هفت سین هرچه دعا بلدیم آماده کنیم . یادی از آنانی که روزی در کنارمان بودند و امروز جایشان خالی ست ، به یاد بیمارانی باشیم که در کنار خانواده نیستند به دیدارشان برویم و شاخه گلی اهداء کنیم تا دل تنهائیشان تازه گردد .

یادمان باشد تفألی به حافظ بزنیم شاید بگوید :

نو بهارست در آن کوش که خوش دل باشی         چو بسی گل بدمد باز تو در گــِل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی  دگر است             حیف باشد که ز حال همه غافــل باشی

یادمان باشد که شاخه گلی از دستان دخترک گل فروش کنار خیابان بخریم و چه می شود اگر مقداری بیشتر به او پول دهیم و یادی و نگاهی نیز به خیابان خوابها و آنان که شب را زیر پل ها به انتظارلبخند خورشید می نشینند ، به آن پسرک شیرین زبانی که تمامی کودکیش را درون جعبه ای از واکس و آدامس پرکرده و در آغوش کشیده .

به یاد آن زندانیان در بندی باشیم که به خاطر نداری به زندان افتاده اند .

به یاد آن دلاوران و شهیدانی باشیم که قهرمانانه از جان خود گذشتند تا درس آزادگی و شهامت به نسل های آینده دهند .

و یادی از آن بزرگ مرد ، دکتر مصدق ، آنکه هنوز فریادهای آزادی خواهانه اش در سراسر ایران طنین افکن است . از او و رنج هایی که کشید .

این جمله دکتر شریعتی را به یاد آوریم که می گوید :

خدایا : به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن !

 

یادم باشد که منشور کوروش بزرگ را بخوانم نه یک بار که هزار باره چون یک سرود ازلی و ابدی تا کمی شرمنده شوم از آن همه حق که 2500 سال پیش پدر ما ایرانیان برای همه بشر قائل بوده وما حالا در الفبای آن چون و چرا می کنیم .

حتماً تفألی به شاهنامه بزنم شاید آمد :

چو فردا بر آید بلند آفتاب     سرنامداران بر آید ز خواب

و زنده یاد فریدون مشیری را تا بگوید :

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم داشتم خیره به دنبال تو گشتم

و نگاهی به رباعیات بابا طاهر بیندازم تا با لهجه شیرین لری برایم بخواند :

جدا از رویت ای ماه دل افروز            نه روز از شو شناسم نه شو از روز

وصالت گر مرا گردد میســـــر            همه روزم شود  چون عید  نــوروز

به یاد آورم تمامی خوبیها را و آن نازنینی را که عاشقانه زیست و غریبانه تن به آغوش گرم خاک سپرد .

راستی فرهاد و شیرین را نیز به یاد آورم و آن عشق پاک ومعصومانه فـــــــرهاد را با آن تیشه خونینش که پاسدار حریم عشق شده است . وبرای تمامی عاشقان ومسافرین شهر غم شعر خوشبختی بخوانم و بدانم که روز و روزگار خوش است اگر زیبا بیندیشیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 22:38  توسط ندای پارس  | 

در مرگت ای درخت تناور ما را امان گریه ندادند . . . !

 

آنچه در زیر می آید ، بخش هایی از دفاعیات مردانه دکتر مصدق

 

در جلسات متعدد دادگاه نظامی می باشد

دکتر محمد مصدق - رهبر ملت ایران در مبارزات ملی شدن صنعت نفت ایران

 

« آری تنها گناه من و گناه بزرگ و بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کرده ام و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیمترین امپراطوری های جهان را از این مملکت برچیده ام . . . حیات و عرض و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت وسرافرازی میلیون ها ایرانی ونسل های متوالی این ملت کوچکترین ارزشی ندارد . . .

چون از مقدمات کار و طرز تعقیب و جریان دادرسی معلوم است که در گوشه ی زندان خواهم مرد و این صدا و حرارت را که همیشه در خیر مردم به کار برده ام خاموش خواهند کرد . . . از مردم رشید و عزیز ایران ، مرد و زن تودیع می کنم و تاکید می نمایم که در راه پرافتخاری که قدم برداشته اند از هیچ حادثه ای نهراسند و یقین بدانند که خدا یار و مددکار آن ها خواهد بود .

. . . به من گناهان زیادی نسبت دادند ، ولی من خود می دانم که یک گناه بیشتر ندارم و آن این است که تسلیم بیگانگان نشده ودست آن ها را از منابع طبیعی ایران کوتاه کردم و در تمام مدت زمامداری در سیاست فقط یک هدف داشتم و آن این بود که ملت ایران بر مقدرات خود مسلط شود . »

 

تو بودی اوستاد مردی و رادی

تو درس راد مردی را

به مردان یاد می دادی

وما پویندگان راه تو

              تا روز پیروزی

                 و بهروزی

 به جان ، راه تو را پیوسته می پوییم

و می گوییم

گرامی باد نام تــو

و نامی باد

      نـــام تـــــــو

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 22:38  توسط ندای پارس  | 

امنیت از نگاه اندیشمندان

 

« مقصود از صلح وامنيت ، تنها آن نيست كه زنده بمانيم ، بلكه منظور ، دستيابي به رفاه وآسايش ، و ايجاد تسهيلات مشخصي است كه حق طبيعي ماست . »

                                                                                                     " جان لاك "

 

« تحصيل قدرت نظامي ممكن است به جاي آنكه موجب تقويت آن گردد ، امنيت را فرسوده سازد . »

                                                                                                     " آندوراس "

« اگر امنيت ، محافظت از دولت دانسته شود ، به آساني مي تواند ، براي توجيه حفظ نظم داخلي به هر

 هزينه اي به كار رود ، اين امر به سياست هاي سركوب والگوهايي منتهي مي شود كه به شدت در خدمت منافع بخش كوچكي است . »

                                                                                                        " ليلويد "

 

 « در جامعه در حال مدرن شدن ، امنيت سخت افزار نيست ، اگر چه ممكن است آن را در بر گيرد ؛ امنيت نيروي نظامي نيست ، اگر چه ممكن است آن را شامل شود ؛ و امنيت فعاليت سنتي نيست ، گر چه ممكن است آن را در بر داشته باشد . امنيت ، توسعه است و بدون توسعه ، هيچ گونه امنيتي نمي تواند وجود داشته باشد ، كشور در حال توسعه اي كه در واقع توسعه ندارد ، نمي تواند ، امن بماند ، به اين دليل مهم كه شهروندان آن قادر به كنار گذاشتن طبيعت انساني خود نيستند . »

                                                                                                    " مك نامارا "

« اكنون ديگر امنيت كشورها در دست نيروهاي نظامي نيست ، بلكه به موازات نيروهاي نظامي ، الگوهاي اقتصادي و رشد سياسي در يك كشور و در ساير كشورها نقشي برابر دارند . تامين امنيت در سايه سلاح نيست ، بلكه در گرو فكر انسان و در سايه ي امنيت به معني توسعه است . . .

امنيت همان توسعه است و بدون توسعه ، امنيت وجود ندارد . »

                                                                                                  " مك نامارا "   

 

امنيت توسعه است ، امنيت توسعه اقتصادي است توسعه فرهنگي است توسعه سياسي است توسعه بهداشتي و آموزشي و . . . است نه تنها توسعه نيروهاي نظامي و سلاح  و جنگ افزار هاي نظامي است امنيت مي تواند از ديپلماسي قوي در گفتگو با ديگر كشورها پديد آيد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 22:38  توسط ندای پارس  |